Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387
دلم میخواد باهار بیاد...

به نام مهربون تنها

ــــلام فیل کوچولو ... میخواــــتم بگم که فیل کوچولو تو دیگه من نیستی میدونی تو یه خاطره ای  ناراحت نشو  تو یه خاطره ی خیالی خوبی از جنس آفتاب... مثل مهتاب مثل ماه من مثل دختر آینه مثل همه ی خیالیایی که تنهاییم رو باهاشون پر میکردم ... دوــــتون دارم خاطره های خیالی من  ... شما همیشه هستین اما دیگه من نیستین شما ها یه خاطره ی خیالی هستین ... از دست من یا خیالی مهربونم که ناراحت نیستین   هوم؟

دلم میخواد مریم باشم ... مثل مریم زندگی کنم مثل مریم حس کنم ... آهای من دلم میخواد خودم باشم ...و تو بودی که منو به خودم شناسوندی!!! دستای مهربونت را دوست دارم ... و من حالا دیگه یه گم شده ی پریشون نیستم ... تا ابد میدونم که کی هستم و برای چی زاده شدم ... دلم میخواد باهار بیاد ...

میخوام تو موهام از همین ارکیده های صورتی بزنم و میون یه دشت پر از نور دست در دستان تو بدوم و بدوم و بدوم و رها بشم ... خدای من دستان کوچکم را تنها مگذار!


پ ن: چقدر پراکنده مینویسم! خودمم فهمیدم!!!

 هی! آبی بلند را می اندیشم!


شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
رودخونه ی پیدرا...

به نام مهربون تنها

"نشستم و گریستم.بنا به افسانه٬هرچه در آب های این رود بیفتد ـ برگ٬حشره٬پر پرندگان ـ در بستر رود ٬ سنگ می شود. آه٬ کاش می توانستم قلبم را از ــــــینه بیرون بکشم و در این آب بیندازم٬ بعد دیگر نه دردی هست و نه اندوهی و نه خاطره ای."

...کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم::پائولو کوئلیو::...

من عاشق حس این آهنگم مواقعی که غمینم ...یه جورایی حس نفس کشیدنه توی اون لحظه های ــــخت

"دلم میخواد باهار بیـــــاد شکوفــــــــــه ها به بار بیــــــــاد

تو این دیار غم نباشه مهر و صفا تو هیچ دلی کم نباشه

دلم میخواد باهم باشیم مثل گذشته های دور یکی باشیم

رها باشیــم...رها باشیم رها باشـــیم

دلم میخواد کینه ها از دلــــــــــــــــم بره

عشق بیاد به دیدنم ظلم بره ـــــتم بره

دلم میخواد توی رگم بجای خون مهر تو بود

توی دل پر تپشم تصویری از روی تو بود

دلم میخواد با هرنفس اسمتو فریاد میزدم

داد می زدم!  داد می زدم!  داد می زدم!

آی آدمــا! آی آدمــــــا!دنیا داره خراب میشه

هرچی که مهر ساخته بودش تو این دیار بی کسی

مثل یه شینم زیر نور آب میشه آب میشه آب میشه

کاری کنیم ... کاری کنیم ...

فکری به حال گل کنیم٬بلبلا رو صدا کنیم

...........................

ــــــینه مون از درد پره

تو بغض خون نشسته مون صدایی نیست

هرچی که هست مثل صدف یه نقشی از چند تا د٫ره

این صدفو بازش کنین این د٫ر رو آزادش کنین

تا رگامون خون بگیرن

تنای ــــوخته از ـــــتم زنده بشن جون بگیرن"

........

اگه شهرمون یه رودخونه ی جادویی مث رودخونه ی پیدرا داشت من غم رو توش مینداختم تا همه شاد باشن ... آخه میدونی این دنیا ۲ روزه نه؟ حتما یه دنیای قشنگتری هم هست یه دنیای خوب که همه خوشبختی رو برای تو میاره و برای من برای ما .  گاهی از غم از چشمای خودم میترسم بیرنگ میشن میدونم چرا اینجوریه چشمای آدما تمام حس های کوچیک و بزرگ توی قلب هاشونه

من مطمئنم یه روز آفتابی پری مهربون دریایی رو میبینیم و هردومون می خندیم به تمام لحظه های تنهایی و فراق به تمام اون رنجهایی که کشیدیم به تمام اون لحظه های فراق....

اگه شهرمون رودخونه ی پیدرا داشت من درد رو توش نمینداختم من قلبم رو توش نمینداختم نه من غم رو هم توش نمینداختم ... من جدایی و دوری رو توش مینداختم؟ تو چی توش مینداختی؟ تو چی مینداختی ؟ تو چی؟


پ ن: احساس میکنم یه چیزی توی رگ هام اسیر شده  ... خدای مهربونم ای خدایی که دنیای آرزوها رو آفریدی و دنیای خوبی ها را د ـــــتان کوچکم را تنها مگذار...

پ ن بعدی: دلم برای دوـــــتام تنگ شده برای همه ی دوــــتام ... و برای تو برای تو برای تو خیالی مهربونم

پ ن آخر: آبی بلند را می اندیشم

 


دل نوشته های قبلی

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری