به نام تنهای مهربونم
خواب در بیـــــــــداری...صدای فرهاد مهراد(نمیتونم اینجا بذارم خودتون گوش کنید لطفا!)

اینجا بر تخته ــــــنگ
پشت ـــــرم نارنج زار
رو در رو دریـــــــــا مرا می خواند
ـــــــرگردان نگاه می کنم
می آیم ... می روم .
آنگاه در می یابم که همه چیز یکسان اـــت و با این حال نیست .
آـــــمان روشن و آبی . کنون تلخ و ملال انگیز .
ـــفید پوشیده بودم با موی ــــــــیاه .
اکنون ــــیاه جامه ام با موی ـــــپید .
می آیم ... می روم .
می اندیشم که شاید خواب بوده ام .
می اندیشم که شاید خواب دیده ام .
خواب بوده ام . خواب دیده ام .
عطر برگهای نارنج . چون بوی تلخ خوش کندر .
رو در رو دریــــــــــا مرا می خواند .
می اندیشم که شاید خواب دیده ام .
می اندیشم که شاید خواب بوده ام .
خواب دیده ام .
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست
پ ن: خــــــواب دیده ام ...خواب بوده ام...خواب دیده ام...خواب بوده ام ...خواب دیده ام...خواب بوده ام ...خواب دیده ام ...خواب بوده ام ...خواب دیده ام ...خواب بوده ام ...خواب دیده ام ...خواب بوده ام ...خواب دید ه ام
پروازت را دوــــــت دارم ... یعنی هنوز زنده ام! ... آه روزهای کوتاه زندگـــــی چه بلند و ملال انگیز میگذرند ... نفسم بند داره میاد ... آّه روزهای کوچولوی زندگی من چه تلخ پیش میرید ... آدم بزرگای مهربون مردمهای خیالـــــــی من ... آــــــمان آبی و آفتابی ... صبح به خیـــــر دریــــــای آبی آبی ... حلزون دریایی رو ـــــــاحل منو یادت هست؟ ...
پ ن بعدی: من توی یه قایق بی پارو ام ... هرجا خواــــــتی پیاده م کن... توی ــــــاحل آرامش یا پیش ماهی نارنجی ها ... یا همینجا زیر ــقف آـــــمون توی انتظار دلهره آور... توی تنهایـــــی من ... هرجا که خواــــــتی
می دانم من می دانـــــــم... فریادهای ناامیدی ام بیابان ها را آلوده می کند ... کویر را می آزارد ... می دانم خوب می دانم ... من نمیخواهم با این حال راهشان را در پیش گرفته اند ... می روند ... حرف می زنند ... می خندند ... می رقصند ... همچو برگهای پاییز طلایی طلایی ... آخرین برگ را هم با خودشان می برند ... می چرخند و پیش می روند ... آّه! خـــــــداوندا ... خدای بزرگم
هووووووووووووم غمگینم ... غمگینم ... وقتی لبخند کجکی مصنوعی میزنی حالت بهم نمیخوره؟ ... غمگینم ... خیلی غمگین ... خیلی زیاد غمگین
آه...زمان در من خواهد مـــــــــرد ... و ... من بر زمان خواهم خفــــــــت
آه...زمان در من خواهد مـــــــــرد ... و ... من بر زمان خواهم خفــــــــت
آه...زمان در من خواهد مـــــــــرد ... و ... من بر زمان خواهم خفــــــــت
(چه رویای شیرینــــی...مثل زندگی مثل مرگ مثل واژه های خیالــــــی...مثل ...)
ابر چشمم ژالـــــــــــــــــــــه بار اـــــــت |