Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386
خستگی مو در میکنم!!

به نام مهربون تنها

 

حــــــــالا یه عالمه فرهــــــــاد...یه عالمـــــــه احساس  

رــــــــتنی ها کم نیست  من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا روی زمیــــن خم بودیم

 

گفتنــــــــی ها کــــــــــــم نیست من و تو کم گفتیـم

مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم وبرهم گفتیم

 

دیدنــــــــــــــی ها کم نیست من و تو کم دیدیم

بی ـــبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرـــیدیم

 

چیدنـــــــــــــی ها کم نیست  من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق روی دار قالی٬

 بی ــــــبب حتی بر ؟ گل ـــــرخی را ترــــیدیم

 

خواندنــــــی ها کم نیست  من و تو کم خواندیم

من و تو ـــــاده ترین شکل ــــــرودن را در معبر باد

با دهانی بسته وا موندیم

 

من و تو کم بودیم من و تو اما در میدان ها

اینک انــدازه  ما میخوانیم

ما به اندازه  ما می بینیم

ما به اندازه ما می چینیم

ما به اندازه ما می گوییم

ما به اندازه ما می روییم

من و تو کم نه که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم

من و تو خم  نه و درهــــــم نه و کم هم نه که می باید با هم باشیم

من و تو حق داریم در شب این جنبش٬ نبض آدم باشیـم

من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده باهم باشیم

مــــــن و تــــو حق داریم که به اندازه ما هم شده باهم باشیم

گفتنـــــــــی ها کم نیست


پ ن:یه روزی توی ـــــال قبل همین موقع ها بود که  آخرین ققنوس دلش خیلی گرفته بود از همه چی و همه جا و مدام خاکستری مینوشت ... و یکی بهش گفت   خواننده هات چه گناهی کردن که باید غمهای تو را بخونن و آخرین ققنوس  خواــــــت فراموش شده باشه و برای همین مسافر شب مهتابش را حذف کرد ... اما نتونست بره و برای همین فیلسوف کوچولو شد   ... و شروع کرد به نوشتن از مهتابش ...ماه من ـــــــلام!  فیلسوف کوچولو تنـــها و ناشناس موند اما یه رفـــیق با مرام همیشه همراه بود  ::بامـــداد عزیز :: ازت ممنونم دوــــت  

و یه روزی که آسمون آبی و آبی بود فیلسوف کوچولو از شوق داشت می مرد   ...روزی که مهتاب خواهری ـــــهرابی ام مهربونترین خواهری دنیا را شناختم  ... همیشه آـــــمونی همیشه مهتاب همیشه   و با آرزوی بهترین برای تو عزیزترین خواهری دنیــــــا  خواهری آسمان را که می بینم ... یاد آرزومون می افتم... یه روزی میرــــــه من میدونم

و یه روزی که نیروانا دختر خوب  را شناخت... که از این به بعد هروقت فرهاد گوش میکنم ناخود آگاهم به یاد اونه...

یه روزی فیلسوف کوچولو رگش رو میزدی خونش بیرون نمی اومد! این شکلی  آخه دید یه دختره(که خیلی عزیزه برام)  اومده نشسته توی خونه قدیمی فراموش شده ش ... وقتی اونجا رفتم اولش خیلی دلم گرفت... گفتم خونه ی منو گرفته این دختره(که خیلی عزیزه برام)       ولی بعد نظراتو که باز کردم...واااااااااااای  آجی نکیسام رو دیدم ... و دوـــــتای قدیمی مثل علی آقا که هنوز من براشون فراموش شده نبودم ... اولش کلی شرمنده شون شدم  و خیلی خوشحال شدم و در عین حال دلم غمگین شد که چقدر این آخرین ققنوس بد شده آجی نکیسای مهربونم    خیلی ماهـــــی   دوـــــت دارم هوارتااااااا 

یه روزی فیلسوف کوچولو   این شکلی شد!!...همش به خاطر   آنی...تا بود که نکیسا   را دوباره دارم ... و نیلوفر ایرانی که همیشه شهرنازشو دوـــــت دارم و احساس میکنم با آنی... تا یکی هستند   و غزاله ی وروجک رو(به قول نکیسا  )... و گلایول   و این همه دوــــــــت این همه آجــــــی خوب و مهربون  ممنون آنی...تا

و ماهــــــی بزرگ که احساس میکنم قلبش مثل ماهــــی نارنجی های عید می مونه

و مریــــــم اولین دوـــــتی که منم به خاطر روزهای روشنش دلم خواـــت وبلاگ داشته باشم! (یه جور حسودی!!!) و زندگیم خیلی عجیب بشه  ... که دوـــــــتدار روزهای روشنش هستم ... و دلم هم براش تنگ میشه و خوشحالم که خوشحاله

و ری را... که جالب احساسش را میگه 

و دیگــــــرانی که توی فیلسوف کوچولو دیدمشون...

 

فقط خواـــــتم بگم خوشحالم که آشنا هستیم ...فیلسوف کوچولو ت ن ه ا نیست

یه روزی فیلسوف کوچولو ... این شکلی شد    ... خیالی مهربونم دلم را پر کردی از آـــــمان و از ارکـــــــــیده ...هرجایی باشم میخونم::

هر کجا هستم باشم

آـــــــــمان مال من اــــــت

پنجره ... فکر... هوا...عشق ... زمین مال من اـــــــت

چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت

و...

مــــــن و تــــو حق داریم که به اندازه ما هم شده باهم باشیم 

 

 

و یه روزی من توی فیلسوف کوچولوم زنده شدم ...

تولــــــــــدت مبارک فیلسوف کوچولوم  تا ـــــــــال دیگه کی میدونه چی میشه و چی بر فیلسوف کوچولو و دیگران میگذره!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اووووووووووووووووووووووه هیجان دارم!!  

پ ن آخر:دلم شنیدن میخواد! خوندن ... راه رفتن ... میخوام درس بخونم ...میخوام شعر و داـــــتان هم بخونم ... میخوام آهنگ هم گوش بکنم... حوصله م داره بر میگرده ــــرجاش!!

مامانم بچه های مدرــــــه شون رو میبرن ــــــفر و دوباره منم و داداشام و بابام! وای خـــــــدا!!!!!!! میخوام بزنم به صحرا!! اوووووه آخه اینجا کویر صحرا داره دیگه!!

شکرت خدا که این هفته های خاکستری فکر کنم تموم شدن!!! ... می اندیشم آبی بلند را...

پ ن آخر آخر::و همه ی اینا را خدایــــــــــا از تو دارم متشکرم خدایــــــــــا

                                                                            متشکرم خدایـــــــــا

 


چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386
دلم تنگ اــــــت...خیلی زیــــــــاد
خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــا
 
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
 
من دور از آشیانم
 ـــــر به آـــــــمانم
بی نصیب و خسته
 
 ماندم جدا ز یاران
از بهای طوفان
بال من شکسته
 
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
 
از حریم دلم رفته رنگ هوس
روز و شب به که گویم
در درون قفس آه در درون قفس
 
وه که دــــــت قضا بسته بال مرا
 
روزوشب ز گلویم ناله خیزد وبس
آه ناله خیزد و بس
 
می زنم فریاد هر چه بادا باد
 
وای از این طوفان
وای از این بیـــــــداد
آه وای از این بیــــداد
 
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
 
من دور از آشیانم
 ــــــر به آـــــمانم
بی نصیب و خسته
 ماندم جدا ز یاران
از بهای طوفان
بال من شکسته
 
از حریم دلم رفته رنگ هوس
درد خود به که گویم
در درون قفس آه در درون قفس
 
وه که دـــت قضا
 بسته بال مرا
روز و شب ز گلویم
ناله خیزد وبس آه ناله خیزد و بس
 
می زنم فریاد هر چه بادا باد
وای از این طوفان
وای از این بیــــداد
 آه وای از این بیــــــــــــــــداد

 


چهارشنبه 20 تیر ماه سال 1386
خاکستری...
 

به نام مهربون تنها

لحظه خداحافظی...

لحظه خدا حافظی به ـــــینه ام فشردمت

 اشک چشمام جاری شد دـــــت خدا ــــــپردمت

...

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین

عزیزم منو ببخش اگه یک روز آزردمت

...

 گفتی به من غصه نخور میرم و بر می گردم

 همسفر پرستوها میشم و بر میگردم

...

 گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

 گفتی تا چشم هم بزنی میرمو بر می گردم

...

عزیز رفته سفر کی بر میگردی

 چشم من مونده به در کی بر میگردی

...

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای زحالم بی خبر کی بر می گردی

...

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم

پنجره امیدم و هنوز به روت نبستم

...

پرــــتو های عاشق به خونشون رــــیدن

اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم

...

 گفتی به من غصه نخور میرم و بر میگردم

همسفر پرــــتو ها میشم و بر میگردم

...

 گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم


پ ن:من با خودم جنگ ندارم مامان...گفتی به من غصه نخور...میرم و بر میگردم...بر میگردی؟!  چندمین روزیه که توی دلم ابریه و بارون میباره... من که عاشق بارونم از این ابرای خاکستری خسته م... گفتی به من غصه نخور...گفتی تو تنها نیستی... کجای این دنیــــــــا ...خواب روحت رو دیدم ... مثل هوا می مونی ... نامرئی ...خیالی ... نکنه روح شدی

خدایا خدایـــــا من حالم بده 

بر می گردی؟

پ ن(اضافه شده صبح پنجشنبه):خب...انگاری دوباره کمی زنده شدم!!!خوشبختانه نگرانی من بی مورد بودیه دنیا معذرت از دوــــــتای فیلسوف کوچولو...ببخشین که احساس من نگرانتون کرد من همیشه خیلی زود نگران میشم دــــــت خودم نیست...خدا رو شکر میکنم به خاطر خیلی چیزا...اینکه خوشبختانه احساسم واقعی نشد و هیچ اتفاق بدی نیفتاده کاش اینقدر زود ناامید نمی شدم و اینقدر بدبین نبودم(گفتم که میخوام وــــــیع باشم...و تنها و ـــربزیر و ـــــــــخت...اما ـــــهراب هم میدونه که روح من خیلی کوچیکه...هنوز بزرگ نیست )...خدا رو شکر می کنم به خاطر دوــــــتان عزیزی که دارم که توی احساسم باهام شریک میشن و از نگرانی من نگران میشن...و ازشون بازم معذرت میخوام ...این فیلسوف کوچولو نمیتونه اینقدر زیاد احساس رو تو دلش نگه داره... خیلی دوـــــتون دارم  و خیلی ازتون ممنونم دوـــتای خوبم


   1      2      3    >>
دل نوشته های قبلی

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری