به نام مهربون تنها
حــــــــالا یه عالمه فرهــــــــاد...یه عالمـــــــه احساس
رــــــــتنی ها کم نیست من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمیــــن خم بودیم
گفتنــــــــی ها کــــــــــــم نیست من و تو کم گفتیـم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم وبرهم گفتیم
دیدنــــــــــــــی ها کم نیست من و تو کم دیدیم
بی ـــبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرـــیدیم
چیدنـــــــــــــی ها کم نیست من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی٬
بی ــــــبب حتی بر ؟ گل ـــــرخی را ترــــیدیم
خواندنــــــی ها کم نیست من و تو کم خواندیم
من و تو ـــــاده ترین شکل ــــــرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا موندیم
من و تو کم بودیم من و تو اما در میدان ها
اینک انــدازه ما میخوانیم
ما به اندازه ما می بینیم
ما به اندازه ما می چینیم
ما به اندازه ما می گوییم
ما به اندازه ما می روییم
من و تو کم نه که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و درهــــــم نه و کم هم نه که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش٬ نبض آدم باشیـم
من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده باهم باشیم
مــــــن و تــــو حق داریم که به اندازه ما هم شده باهم باشیم
گفتنـــــــــی ها کم نیست
پ ن:یه روزی توی ـــــال قبل همین موقع ها بود که آخرین ققنوس دلش خیلی گرفته بود از همه چی و همه جا و مدام خاکستری مینوشت ... و یکی بهش گفت خواننده هات چه گناهی کردن که باید غمهای تو را بخونن و آخرین ققنوس خواــــــت فراموش شده باشه و برای همین مسافر شب مهتابش را حذف کرد ... اما نتونست بره و برای همین فیلسوف کوچولو شد ... و شروع کرد به نوشتن از مهتابش ...ماه من ـــــــلام! فیلسوف کوچولو تنـــها و ناشناس موند اما یه رفـــیق با مرام همیشه همراه بود ::بامـــداد عزیز :: ازت ممنونم دوــــت
و یه روزی که آسمون آبی و آبی بود فیلسوف کوچولو از شوق داشت می مرد ...روزی که مهتاب خواهری ـــــهرابی ام مهربونترین خواهری دنیا را شناختم ... همیشه آـــــمونی همیشه مهتاب همیشه و با آرزوی بهترین برای تو عزیزترین خواهری دنیــــــا خواهری آسمان را که می بینم ... یاد آرزومون می افتم... یه روزی میرــــــه من میدونم
و یه روزی که نیروانا دختر خوب را شناخت... که از این به بعد هروقت فرهاد گوش میکنم ناخود آگاهم به یاد اونه...
یه روزی فیلسوف کوچولو رگش رو میزدی خونش بیرون نمی اومد! این شکلی آخه دید یه دختره(که خیلی عزیزه برام) اومده نشسته توی خونه قدیمی فراموش شده ش ... وقتی اونجا رفتم اولش خیلی دلم گرفت... گفتم خونه ی منو گرفته این دختره(که خیلی عزیزه برام) ولی بعد نظراتو که باز کردم...واااااااااااای آجی نکیسام رو دیدم ... و دوـــــتای قدیمی مثل علی آقا که هنوز من براشون فراموش شده نبودم ... اولش کلی شرمنده شون شدم و خیلی خوشحال شدم و در عین حال دلم غمگین شد که چقدر این آخرین ققنوس بد شده آجی نکیسای مهربونم خیلی ماهـــــی دوـــــت دارم هوارتااااااا
یه روزی فیلسوف کوچولو این شکلی شد!!...همش به خاطر آنی...تا بود که نکیسا را دوباره دارم ... و نیلوفر ایرانی که همیشه شهرنازشو دوـــــت دارم و احساس میکنم با آنی... تا یکی هستند و غزاله ی وروجک رو(به قول نکیسا )... و گلایول و این همه دوــــــــت این همه آجــــــی خوب و مهربون ممنون آنی...تا
و ماهــــــی بزرگ که احساس میکنم قلبش مثل ماهــــی نارنجی های عید می مونه
و مریــــــم اولین دوـــــتی که منم به خاطر روزهای روشنش دلم خواـــت وبلاگ داشته باشم! (یه جور حسودی!!!) و زندگیم خیلی عجیب بشه ... که دوـــــــتدار روزهای روشنش هستم ... و دلم هم براش تنگ میشه و خوشحالم که خوشحاله
و ری را... که جالب احساسش را میگه
و دیگــــــرانی که توی فیلسوف کوچولو دیدمشون...
فقط خواـــــتم بگم خوشحالم که آشنا هستیم ...فیلسوف کوچولو ت ن ه ا نیست
یه روزی فیلسوف کوچولو ... این شکلی شد ... خیالی مهربونم دلم را پر کردی از آـــــمان و از ارکـــــــــیده ...هرجایی باشم میخونم::
هر کجا هستم باشم
آـــــــــمان مال من اــــــت
پنجره ... فکر... هوا...عشق ... زمین مال من اـــــــت
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت
و...
مــــــن و تــــو حق داریم که به اندازه ما هم شده باهم باشیم
و یه روزی من توی فیلسوف کوچولوم زنده شدم ...
تولــــــــــدت مبارک فیلسوف کوچولوم تا ـــــــــال دیگه کی میدونه چی میشه و چی بر فیلسوف کوچولو و دیگران میگذره!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اووووووووووووووووووووووه هیجان دارم!!
پ ن آخر:دلم شنیدن میخواد! خوندن ... راه رفتن ... میخوام درس بخونم ...میخوام شعر و داـــــتان هم بخونم ... میخوام آهنگ هم گوش بکنم... حوصله م داره بر میگرده ــــرجاش!!
مامانم بچه های مدرــــــه شون رو میبرن ــــــفر و دوباره منم و داداشام و بابام! وای خـــــــدا!!!!!!! میخوام بزنم به صحرا!! اوووووه آخه اینجا کویر صحرا داره دیگه!!
شکرت خدا که این هفته های خاکستری فکر کنم تموم شدن!!! ... می اندیشم آبی بلند را...
پ ن آخر آخر::و همه ی اینا را خدایــــــــــا از تو دارم متشکرم خدایــــــــــا
متشکرم خدایـــــــــا
|