Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 22 خرداد ماه سال 1386
برای دلم نوشتم! ... و به خاطر تو !

به نام خدای خوبم

خدایا... میخوام معذرت بخوام ازت ... میشه منو ببخشین  ... من گاهی اونقدر زیاد بد میشم که اصلا یادم میره تو از روح خودت به من بخشیدی که اینقدر بزرگ و مهربونی که از خودت به من بخشیدی ٬ و گاهی نمیدونم چجوری میشه که بعضی کارای بد بد میکنم... میخوام بگم متاــــــفم معذرت میخوام که گاهی باعث رنجش دیگران میشم... هوووووم نمیدونم چرا دارم اینا رو برای فیلسوف کوچولو میگم ... میدونی فیلسوف کوچولو برای من مقد ــــه خیلی مقدس ... یعنی از اشک مهتاب مقدس بوووود ... دنیای عجیب غریب خیلی بزرگ که آدم حتی اگه ققنوس هم باشه وقتی میاد توی خود دنیا ... وقتی از خیالیاش کمی دور شد وقتی مهتابش که هیچموقع تنهاش نمیذاشت حالا برات ناز بکنه و تو هم نازشو بکشی و اونم مدام نازشو بیشتر کنه ... وقتی دچار بشی و عجیب غریب دچار بشی و از بس عجیب غریب انگار توی یه دنیای خیالی دیگه اومدی و بعد از مدتی بفهمی که اصلا فاصله یعنی چی...! که چقدر وحشت داره دوووور باشی و تازه بدتر مثل یه موش بترـــــی و مخفی بشی... اوووووووه چقدر از مخفی بودن بدم میاد ... چقدر زیاد بدم میاد٬ و فیلسوف کوچولو تو من میدونم که حتی تصورش هم نمیکردی که زندگی تنهایی تو ... و حالا اون نور اون تک ـــتاره ... و تو انگار در حال ــــقوطی به قعر هیچستانی که مثل هیچکدوم از هیچستانهایی که تا حالا داشتی نیست یه دره ی تاریکی که جایگاه ابدیت میخواد بشه و تو وقتی ارکیده رو پیدا کردی تازه ... هوم میدونی تازه فهمیدی که همه ی این ــــــالهای تنهایی داشتی ــــقوط میکردی و عین خیال هیچ کسی نبوده و عین خیال خودت هم نبوده ... و بعد چنگ میزنی به ت ن ه ا ـــــــتاره ای که مهربانانه دستشو دراز کرده و بهت میگه تو دیگه تنها نیستی تو تنها نیستی تو تنها نیستی آه! و... بهت میگه خورشید فردا مال ماــــت ... ولی فیلسوف کوچولو تند تند دلش تنگ میشه ... دل نگرون میشه و از دوری از فاصله ها غمگینه ... اونوقته که گاهی بد میشم و خدایا چطور میتونم اینقدر بد باشم چطور میتونم قدردان مهربونیت نباشم و به خاطر ترـــم اجازه بدم تاریکی به قلبم راه پیدا کنه ... و تو میدونی تنها تو میدونی که من گاهی چقدر بد هستم ... میخوام بگم خدایا من از ته دلم هیچموقع اجازه نمیدم فکرای وحشتناک بکنم ... خدایا من نمیتونم بگم چی ولی خودت میدونی ته دلم چی میخوام بگم مگه نه؟ ... و میخوام بگم:: یعنی ـــــهراب میگه:

نام شعر : جنبش واژه زیست

پشت کاجستان ، برف .
برف، یک دـــــته کلاغ.
جاده یعنی غربت...
باد، آواز، مسافر،  و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک و رـــــــیدن ، و حیاط.

من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک.

یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.

زندگی یعنی : یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته.


یک نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب اـــــــت.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اـــــب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش ــــکوت
و زمان روی ــــــــتون فقرات گل یاس.


پ ن:خیـــــالی مهربونم  از اینکه خدا تو را به من به خیال من هدیه داده چجوری باید خیلی خدا رو شکر کنم... میخوام بگم من میخوام دیگه بد نشم... میخوام دیگه حتی گاهی هم بد نشم ... و میدونی گاهی بعضی وقتا که آدما حتی اگه ققنوس هم باشن توی جهالت میفتن و اشتباه میکنن اونوقته که دنیا میخواد گوشاشو بگیره تا نفهمه  و میدونی گاهی تلنگرهایی هست که لازم آدمایی میشه که حتی اگه ققنوس هم باشن این تلنگر لازمشونه تا دیگه بد نشن... روح خداوند خدا را کدر نکنند ... ـــــــه قانون ارکیده ی پاییزی همیشه توی گوشمه محکم بغلش میکنم که دیگه بد نشم

پ ن بعدی: من هنـــــــوز و همیشه امید دارم ... این قانون فیلسوف کوچولو!

پ ن آخر: آنی...تا دلم برام تنگ شد آبجی ... به رـــــم تو از دوــــــتام یاد میکنم!!!

اتفاقای خوب برای دوــــتای فیلسوف کوچولو داره بهم شادی میده و البته امــــیدوار!  مهتاب جان خواهری خوبم خبرای خوب رو دوـــــت دارم منتظرما  (اینم قلب فیلسوف کوچولو که داره به خاطر خبر خوب میخنده!) و تو آبجی نکیسا   با تقدیم بهترین ها براتون


دوشنبه 14 خرداد ماه سال 1386
بیا آشتی ماه قشنگم...

به نام مهربونترین

بیا آشتی ماه قشنگم   ...وای٬مهتاب ماه قشنگم... در آغوش تو و با چشمان آبی آبیت اشک میریزم تا دلم آرام گیرد. احساس میکنم مسافرم... مسافر بزرگترین و آبی ترین دریای همه ی دنیاها هستم و گاه مثل طوفان ناآرام و وحشی!!  می خروشم ٬ و گاه امواج آبی آبیم رقص کنان آرزوهایم را لطافت می بخشند... آرام و آرام درــــــت همانند برگهای پاییز طلایی طلاییم   ... درـــــت همانند خیالهای پرواز با خیالی مهربونم ! گاه دلم میگرد و قایق کوچک کوچکم برای همدردی با دل غمیــنم تکان تکان میخورد ؛لالا لا لا مریم ..........؛   هووووووم ماه قشنگم احساس میکنم آنقدر پر شدم و آنقدر زیاد پر شدم از همه ی حس های خیالی ام که باید لبریز شوم و حتی احساس هایم را ببخشم! ... و در نهانگاه قلبم حس ارکـــــیده را زنده نگاه دارم. تو و من تا ابد با هم ... من و ارکیده ... من و مهتاب ... مـــــا

زندگی کوچولوی من تند تند داره میره جلو ... داره مدام اتفاق می افته توی زندگی کوچیکم ... و زندگی داره عجیب و عجیب تر میشه!!!  و من میترـــم یعنی ترس که نه! من دلواپسم اوهوم من دلواپسم و انگار توی دلم یه عالم پری های کوچولو دارن آب بازی می کنن و پری های آوازخون قلبم دیگه فقط پاییز طلایی طلاییمو نمی نوازن ... اونا تا میتونن از ارکــیده ی دریایی میخونن و دائم توی گوش هم پچ پچ می کنن   ... تو هم صدای اونارو میشنوی؟! هوووم؟! چقدر دلم تنگ شده چقدر می ترـــــم که دلم همیشه برات تنگ بمونه اوووووه و تنها بمونه ...

آه! چی میگفتم... اوهوم زندگی داره عجیب و عجیب تر میشه آره زندگی کوچولوی من! و تو اومدی با یه شاخه ارکــیده  با یه دنیـــــا مهربونی و من قلبم را توی دستاتون گذاشتم و تو به نظرم عجیب ترین خیالی دنیا هستی!!!   و من عجیب ترین مریمی شدم که توی عمرم شناختم!! باور نکردنی اووووه و تو میدونی که چقدر باورنکردنی!!! تو اومدی و پس شعر کجا رفت؟ پس خیالیا چرا کمرنگ شدند؟ پس مهتاب ماه قشنگم تو دلگیر شدی از من ؟؟! و اما همه ی هستی کوچک من شدی تو ... و تو پررنگترین شدی ... و تو تک ـــــتاره ی شبهای تاریک و تنهای من ... از خدا میخوام ... خدایا خدایــــــــا از تو میخوام ...  

 و زندگی مدام عجیب تر شد ...من این شکلی شدم!   و آخرین   لحظات با هم بودن با هم ــــــفینه ای های عجیب غریبم ( هم کلاسهای دانشکده رو میگم ... که دلم از الان برای تک تکشون تنگه! خدایا!) یه عالمه حس دلتنگی که من چجوری برات بگم فیلسوف کوچولو؟؟! هووووووم ... وجشن که برای همه شادی بود و البته غم بود! آه! یادته بهت گفتم که یه دل چقدر جا داره که باید اینقدر هی تنگ بشه ... وقتی به چهره های هم ــــــفینه ای های عجیب غریبم نگاه میکنم انگار به یه دنیا دارم نگاه میکنم به یه دنیای خیالی و ــــــعی میکنم خیالتون را پاک نگه دارم تا ابد ... هم ــــــفینه ای های خوبم دلم برای تک تکتون تنگ میشه و تک تکتونو دوـــــت دارم ... هوووووم و ۱۶/۹/۹۶ اووووووه از الان دلم ذوق ذوق میکنه که ببینمتون که ببینم شما کجای این دنیایین!! با آرزوی موفقیت برای همه تون و با آرزوی دیدار   

باور کن پرم از یه عالمه احساس ... اینهمه را چکار کنم؟           ؛؛ ... بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ اـــــت                 و تنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمی کرد       و خاصیت عشق اینست...؛؛            و من همیشه از چیزای پیش بینی نشده (حتی اگه حجم تو باشه!!  ) می ترــــــــم و دــــــتام می لرزن ... دنیای آزادی ما دوـــــتت دارم!

پ ن:خواهری ــــهرابی ام مهتاب جانم   ... دلم برات تنگ میشه ... انگار مهتاب با زندگی من پیوند دارد ... مهتاب خواهر همیشگی من ... میدونی به نظرم فقط یکی از جلوه های مهتاب ماه قشنگمه و یکی دیگه ش تویی ... آرزومند آرزوهات هستم و میخوام توی فیلسوف کوچولو بهت بگم که چقدر دوــــــتت دارم و ازت تشکر کنم که ققنوس رو امیدوار میکنی ... همیشه دوست همیشه پاینده همیشه مهتابی ...

پ ن بعدی: و ــــــــلام بامداد رفیق خوب ...٬ و ـــــــلام نکیسای مهربونم  ...٬ ــــــلام آنی...تا سلام غزال  ... و ـــــــلام همه ی دوـــــتای فیلسوف کوچولو !!

پ ن آخر: دنیای آزادی ما... خیالی مهربونم  ... لبخند ماه من خیلی دوــــــتت دارم و ازت ممنونم به خاطر خیالیا و به خاطر لالایی ...  و  دلم میخواد همینجوری که تو دلت میخواد باهم بگیم:: ـــــلام مهتاب ماه قشنگ---  ــــــلام ماری ---  ـــــــلام ققنوس --- ــــــلام پاییز طلایی طلایی --- ـــــــلام همه ی خیالیای مهربون دنیا  --- ــــلام دیلون(موروتار) ---    و ـــــــلام ارکــــــیده   ---             

   وای ماه قشنگم توی آغوش تو ببین چه آروم میگیرم ... آشتی آشتی آشتی


دل نوشته های قبلی

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری