Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386
پر شدم...

به نام یکتای مهربونم

ــــلام به شما... اردی بهشت هم داره تموم میشه ها! من که دلم میخواد زود پاییز طلایی مقدــــم بیاد... دعا کنین زود پاییز نارنجیم بیاد! دعا کنین زود ارکیده برـــــه به... و زندگی میکنم... 


زندگی...فروغ فرخزاد


آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من
از تو... ای شعر گرم...در ـــــوزند
آــــمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند

با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن ــــــرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رــــــاند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دـــــت تو ـــــخت کاویدم
پر شدم... پر شدم... ز زیبائی

پر شدم از ترانه های ـــــــیاه
پر شدم از ترانه های ـــپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم... ترا هدر کردم

غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می ــــــپرم

آه! ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام ــــــیاه شود

عاشقم... عاشق ــــــتاره ی صبح
عاشق ابرهای ــــــــرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنه ی خویش
خون ـــــــوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا! 


پ ن:نداشته باشیم ...



دوشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1386
بهشت خدایی ...

به نام یکتای مهربونم

ـــــــلام ... اینجا؟...  اینجا بهشت خداــــت ... روی آـــــمون ... هینجا توی قلب تو ... توی قلب من! آـــــمونش؟ ... صاف و یکد ـــــت آبی و آبی و آفتابـــی   اون گوشه گوشه هاش تیکه ابرای کوچولوی سفید و قشنگ هستند ... شکلشون ؟... هوم شکل ارکـــیده ــــــت! کوههاش...؟ بلندترین کوه همه ی دنیاهاــــــت! روـــــــری از برف روی ــــــــرش کشیده ...آه روـــــــری نه ! چارقده انگار ماه ــــــلطان عزیزمه! بانوی تنهای مهربونم من(خیلی دلم تنگه براتون) من...؟ منم اونجام ... د ـــــتام...؟ تنها نیستند ... ققنوس...؟ خوب نگاه کن ... زید چتر بالهای مهربون پروازش! ... اینجا دریاـــــت همیشه دریا همیشه ماهــــی همیشه مهتابم... اینجا بهشت خداست! ما...؟ اینجا فقط ما فقط ارکــــیده ! من اینجا نمی ترــــــم (کمتر می ترـــــــم!!) به تو تکیه کردم و به خداوند خدا پناه آوردم! من اینجا فقط خوشبختم! اینجا من نمی ترـــــم من فرار نمی کنم من دیگه فرار نمی کنم! اینجا هیچ چیزی خیلی دوووووووووور نیست! اینجا همیشه همه چیز خیلی نزدیک! برای حس کردن هیچ خیالی لازم نیست اینجا خود بهشته عزیزم! اینجا ــــــرزمین نارنجی ... تو بهشت ما هیچ دـــــــتی سردش نیست هیچ قلبی غمگین و افسرده نیست! هیچ کس گرسنه نیست هیچ جای دنیا بی رحمی نیست ... و هیچ کودکی و هیچ کودکی غمگین نیست ... همه ی اشکا اشک شوق هستند و همه زیبان! آدمک...؟ چه حرفایی ...آخه اینجا آدمک اصلا معنایی نداره! ذات تو اینجاست و روح ارکیده مون ... فصلش...؟ خب معلومه پاییز طلایی منه! و تو اینجایی ... و من توی بهار پاییز میخواستم و پاییز دار شدم! یه روزایی قد یه سال میگذره و یه روزایی اندازه یه لحظه ! دیروز مثلا اولش یه سال بود و بعد شد یه لحظه ی کوچولوی شاد! که حاضرم همش تکرارش کنم و از نو  تکرارش کنم و یه تکراری که هیچ وقتی تکراری نمیشه و تازه ی تازه ست! خب داشتم میگفتم ... اینجا پاییز نارنجی منه! و تو اینجایی و من تمام زمان ها و تمام مکان ها را از حرکت وا می دارم تا ابد پاییز تا ابد تا ابد...دیگه لازم نیست دستامو قفل کنم به همدیگه و چشمامو ببندم و آرزو کنم و بترسم یا فرار کنم... اینجا دستای من فقط رو به توئه نه برای آرزو بلکه برای تشکر! تا ابد شکر تا ابد تا ابد ... تا ابد باور تا ابد قلبم باور میخواد! تا ابد ممنون یکتای مهربونم ... سرزمین بودن من سرزمین ارکیده ی من! ۷ تا دروازه داره اما نگهبان نداره قفل نداره! سرزمین ما زندگـــــی داره و یه عالمه نشونه ... برای هرکس که ارکیده توی قلبش زنده ست برای ما برای شما! مسافر سرزمین ما تنها نیست غزیب نیست ... همسفر هست هم نفس هست... هم نفسی که مثل هیچ کس نیست که خیالی مهربونه! من اینجا رو با تمام وجودم دوـــتش دارم! من اینجا رو روزی هزار بار خیال می کنم روزی هزار بار احساسش می کنم و یه لحظه تجربه ش کردم! و حالا ببین وقتی این سرزمین اصلا توی خیال من نبود من می تونستم همینجا یا هرجایی نفس بکشم و بقول آسمونی:: من به ــــــــیبی خوشنودم و به بوییدن یک بوته ی بابونه...:: و حالا ببین من این سرزمین رو احساس کردم با ذره ذره های وجودم خیالش کردم و توش نفس کشیدم  آسمون آبیشو ... کوههای بلندشو ... ققنوس پروازشو ... دستای مهربون تو را ... زندگی ارکیده مون را ... من اینجا رو ذره ذره نفس کشیدم گفتم که روزی هزار بار هم بیشتر ... و حالا ببین خیال مهربون من زنده ست و من زنده ام سرزمین نارنجی من سرزمین باور من! ـ (این من من خودخواهیه میدونم هوم...) و حالا ببین من میترسم و به من حق بده که بترسم ... از روزی می ترسم که پاییز طلایی من جاشو بده به بی رنگ ترین و سنگدل ترین زمانها ... پاییز نباشه و ارکیده از غصه دق کنه و بمیره ... ارکیده مون رو بشکنن و ... هوووم من می ترسم ... آه! به من حق بده که بترسم ... که حتی از ترس تب کنم و غصه بخورم و مثل اسفنج همه ی غمهای دنیا رو بخودم جذب کنم و حتی تو رو غمگین کنم!! من می ترسم که این سرزمین بودن من که سرزمین باور من سرزمین مرگ همیشگی من بشه ... رنگ ببازه و سرد بشه و آسمونش سیاه و تاریک بشه و مهتابم گم بشه ... بهشت خدا غیب بشه و آخرین قنوس برای همیشه بسوزه و  این سوختن آخرین گرما و آخرین نور و آخرین سوختن سرزمین نارنجی من باشه و بشه سرزمین مرگ من ... مرگ خیالهام مرگ باورهام مرگ ارکیده و مرگ زندگی من! به من حق بده که بترسم و من سرزمین نارنج ی را دوست دارم و من ارکیده را ...


پ ن:: آخیش دوبار نوشتمت ... خیال کردی!

پ ن بعدی:: فیلسوف کوچولو دلم خیلی هواتو کرده بود ... آه چقدر توی خونه ی خودت نفس بکشی آروم میشی ... چقدر فیلسوف کوچولو رو نفس بکشی آروم میشی...

پ ن آخر:: نتونستم بهت بگم ... تو هم نگفتی! بهم در میره؟!


دوشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1386
عصبانی ام!

 

 

یه ساعت نوشتم! برقمون رفت  انگاری هیچی ننوشتم! داشتم عنوان مطلبمو می نوشتم و فقط  یه کلیک فاصله داشت با انتشار!!!!!!!...    من نوشته مو میخوام بهم پسش بده  بد بد بد


   1      2    >>
دل نوشته های قبلی

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری