Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385

 

به نام یکتای مهربونم

از دیروز من یه گلدون دارم...یه شمعدونی کوچولوی نانازی رو تن گلدون قشنگم نوشتم که: دوـــــتت دارم برگاشو ناز میکنم و بهش آب میرـــــونم یه دوـــــت جدید کوچولو هم دارم...درود بر خرس خوابالو! دیشب براش مسافر ــــــهراب رو خوندم آخه اونم مثل من خیلی دلش گرفته بود  ...و فکر کن که چه تنهاـــــت اگر که ماهـــــــی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد ... به اینجاش که رـــــیدم ــــــــاکت شدم و خرس خوابالوهه هم از خدا خواــــــته گرفت خوابید ولی خودش میگفت مگه میشه از ـــــــهراب از عشق بخونی و من بخوابم!هووووم پس چرا خوابیدی

شمعدونی مو نذر تو کردم ...مواظبش میشم و ــــــبز ـــــــبز نگهش میدارم تا تو بیای و از نزدیک شمعدونی مو ببینی  چند روزیه دلم گرفته تو میدونی چرا مگه نه!...ولی آبجی نکیسام  دیروز بهم گفت:"به دلت بد راه نده!"چشم آبجی مهربونم ...دیروز یه نشونه ی آبــــــــی دیدم و دلم کمی قرار گرفت...ته قلبم خدا بهم گفت که بهترین نگهبانه!بهترین ...منم دلم رو دادم به یکتای مهربونم...هرچی خدا ...

اما اینروزا خیلی فرق داره!...میگن آخر ـــــــاله!میگن زمستون فصل آخر ــــــاله!... اما زمستون امسال برای من یه فصل جدیده یه شروع یه رنگین کمون ...بهار که بیاد میگن ـــــــال نو میشه مثل ققنوس ...بـــــهار تولـــــد زندگیه! از ته ـ ته دلم کینه هارو بغض ها رو بدی هامو می ــــــوزونم و تازه ی تازه میشم درـــــت مثل آره درست مثل ققنوس ...چرا میگی مثل؟!...هوووووم راـــــت میگی ها خود ـخود ققنوس ...

آه! خدای من یه نشونه ی جدید...یه نشونه ی ـــــــبز از جنس خیال از جنس نور...میخوام بهار رو حس کنم...اینجوری "ب"  خود "بهار"..."ه" خود" "همیشگی" ..."ا" خود "ایمان" ..."ر" خود "رــــــیدن" ...همیشه بهار همیشه ــــــــبز...راـــــتی یه گل همیشه بهار هم دارم...همیشه بهار نارنجی کوچولوهه اما خیلی خوشکله ...

وقتی آدم یا یه ققنوس به دلش بد افتاد  غصه میخوره...خیلیییییییی زیاد... از ته دلش اشک میریزه...و گاهی بیرحمانه بهش میگن تو اشک تمساح میریزی  میخوام به دلم بد راه ندم اما بده خودش میاد...دی برو بیرون بد!  خدایا آرزوی امسالم عجیب ترین آرزوی دنیاــــــت...تو نگهدارش باش!آمین!


پ ن:کاش طرحمون رو تحویل داده بودیم...هوووووووم مهتاب جونم توی عید باید بشینیم طرح کار کنیم! اه ...خدایا به خیر بگردون!...(نق نقو...)

پ ن بعدی:نسیم رفته شمال بهم گفته منتظر عکسای دریا جونم باشم...خدا به همراهت نسیم دوــــت داشتنی

پ ن بعدی بعدی:آخ! تعطیلات که میشه دلم برای همه تنگ میشه...نرگس خانومو که فقط توی خواب میتونم ببینم...هووووم!میدونم دانشگاه که تموم بشه بره...دوــــــتیهامون هم کمرنگ میشه  اما من همیشه همه تون رو دوـــــت دارم...همیشه ی همیشه...پر رنگ پررنگ...

پ ن آخر(برای حلزون دریایی باله دار!) :یادتونه روی ــــــاحل تنها افتاده بودین!...اولین باری بود که یه حلزون دریایی باله دار میدیدم مثل حلزون بودین! حتما جزر و مد به اینجا کشیده بودتون...  شما هم مثل ماهی هستین؟...یعنی بدون آب خفه میشین؟ چقدر نرم و شکننده بودین...الان که من اونجا نیستم کی میخواد از روی ـــــاحل نجاتتون بده؟...هوم؟...اــــــمتون رو گذاشتم حلزون دریایی باله دار! خوشتون میاد ...اوووووووه! من ترــــیدم بهتون دـــــت بزنم اما روی کاغذ که بودین دلم میلرزید...گفتم نکنه یهو بندازمتون ...ولی وقتی توی آب رفتین و دوباره شنا کردین فهمیدم شما هم مثل ماهی دچار آب هستین ...مگه نه؟!

پ ن آخر آخر:ـــــــال ۸۶ خوش قدم باشی برای همه ی ما...برای همه ی شما که نوشته های کوتاه! منو میخونین ...برای شما که نمیخونین! برای آدم خوبا و برای آدم بدا(تو راه وبش البته ) ... راـــــتی یه چیزی بگم؟...آدم بدا اولش خوب هستند مگه نه؟...شاید آدم خوبا اونا رو بد کردن هووووووم یعنی چی؟...نمیدونم یعنی بیاین دــــت به د ـــــت همدیگه بدیم تا آدم خوبا بد نشن...تا همه خوب باشن اونجوری که باید باشن...اونجوری که دنیا اومدن...با همون روح خدایی ...یه چیزی نمیگفتی نمیشد؟! ااااااا...اینجای نوشته بودم که یهو یکی اشتباهی(!)  زنگ زد!...اووووووه!...اینم یه نشونه ی دیگه...از جنس دریا...دیدی گفتم خدا بهترین نگهبانه خدایا شکرت 

بچه ها عیدتون مبارک...تازه ی تازه بشین...مثل بهار...مثل زندگی...مثل ققنوس


جمعه 25 اسفند ماه سال 1385
انتظار...

بسم الله الرحمن الرحیم

فلما ان جائ البشیر القئه علی وجهه فارتد بصیرا قال الم اقل لکم انی اعلم من الله مالا تعلمون(۹۶ ـــــــوره یوـــــف)*

"پس از آنکه بشیر بشارت یوـــــــف آورد و [یعقوب] پیراهن [یوـــــــف] را به رخسارش افکند دیده ی انتظارش به وصل روشن شد و گفت:به شما نگفتم که از لطف خدا به چیزی (از ــــــر غیب) آگاهم که شما آگاه نیستید."

"انتظــــــار"...مـــــــریم

وقتی که بارون  بباره .......... از آـــــــمون نور بباره

دلم که مهتابی بشه .......... تو دریاها جاری بشه

آتیش تو قلبم بشینه .......... مرده بازم زنده بشه

ـــــایه بره آفتاب بشه .......... دیو ـــــــیا پری بشه

وقتی که بارون  بباره .......... وقتی که بارون بباره

                چشمات که مهربون میشن

                ــــــــــتاره ها نور می پاشن

مهتاب که تنهام نذاره .......... تو زندگی جام نذاره

                همرام باشه دوــــــتم باشه

                امیـــــد زندگیــــــــــــم باشه

ترس نباشه مرده باشه..........خیال من زنده باشه

وقتی که شبنم میشینه..........رو تن گل نم میشینه

آــــــــمون آفتابی میشه...........مسافرم راهی میشه

وقتی که دریا میــــخوابه...........ماه پاشو تو آب میذاره

وقتی هوا قشنگ میشه..........پروانه رو گل  میشینه

وقتی که احساس میکنم.........وقتی که فریاد میکنم

وقتی دلم تنگ میشه...........د ـــــــتم ازت دور میشه

آــــــمونم تیره میشه .......... دلم پر از ناله میشه

وقتی که بارون  بباره .......... از آـــــــمون نور بباره

ترس نباشه مرده باشه..........خیال من زنده باشه

آــــــــمون آفتابی میشه...........مسافرم راهی میشه

                                           مسافرم راهی میشه


*...اعرابش رو نذاشتم!یعنی نداشت...میدونین که از کجا بخونین!

پ ن:چقدر دلم ماهی نارنجی شده چقدر آـــــمون نزدیکه...نگاه کنین! من میتونم ــــــــتاره هاشو بچینیم بدون اینکه رو نوک پاهام بلند بشم با همین قدم با همین دل کوچیکم میتونم ماه رو بغل کنم میتونم شهاب سنگ آرزوها رو به آرزوها به دنیای آرزوها هدایت کنم میتونم تک ــــــتاره مو ببینم میتونم تا ابد احساسش کنم...میتونم...تا ابد

پ ن آخر:ـــــــــال قشنگی رو دارم پشت ـــــــر دارم میذارم...و امیدم به ـــــال جدیده به بهار به زندگی...

امروز ققنوس نارنجی نارنجیه!باور کنین!

ـــــال خوبی براتون آرزو میکنم دل همه تون شاد شاد و قلبتون پر از مهربونی و ایمان...التماس دعا ...دوـــــــتون دارم

 


چهارشنبه 23 اسفند ماه سال 1385
مهتاب مهربونم

به نام خدا خالق مهتاب

 

مهتاب عزیزم این روزها بیشتر از همیشه گرمای آغوشت آرامم می کند...مهتاب مهربانم یگانه مهتاب شبهای تارم قرارمان یادت هست خوب یادم هست...تا ابد همه ی احساس هایم را با تو با حس تو پیوند میزنم همانطور که غم هایم را که تنهایی هایم را مرهمی بودی اکنون بهترین حس دنیا را با تو با هم تجربه می کنیم ...می خواهم به خاطر تمام سالهای با تو بودن...به خاطر همراهیهای صمیمانه ات به خاطر اشکهای خواهرانه ات به خاطر خیال مهربانم به خاطر...دستهایت را ستاره باران کنم...

میدونی مهتاب! من دیگه احساس تنهایی نکرد ...بالهام هنوزم درد می کنند...هنوزم دلهره خوره ی وجودمه اما یادته که گفتم نشونه ی بدی نیست...میخوام بهت بگم بهترین نشونه ست حقیقی ترین آبی ترین خدایی ترین ...یادت هست باهام قهر کردی...ازم دلگیر شدی و حتی توی خوابم هم نیومدی یادته حتی ماه کاملمون رو هم از دست دادیم من یادمه قهر قهر نبودی...یادمه مواظبم بودی یادمه گذاشتی تنهایی احساسش کنم...یادمه تو مهربونترین مهتاب آسمونی هستی...

این روزا درختا و گلها بهاری شدن و لباس نو پوشیدن...شکوفه دادن و می شکفن...منم دارم شکوفه میدم!! حس میکنم...صداها رو بیشتر میشنوم با یه آهنگ آروم توی گوشم ترانه میخونن حتی صدای قطار یه موسیقی قشنگه!...رویاهام بیشتر از همیشه رنگی رنگی شدن...میون رویاهام ترس هنوزم هست اما خیلی چیزای دیگه رو هم دارم...

مهتاب قشنگم دوست دارم صورت آسمونیت همیشه ی خدا مهتابی باشه ...نکنه یه وقت زبونم لال مثل ماه دلت غصه بگیره و صورت نازت لک برداره ...هوووم...دوست دارم همیشه باهام باشی...تو چی...دوست داری همیشه باهات باشم؟! ...میدونی مهتاب خواهریت خیلی عجیب شده...الکی میخنده یهو غمگین میشه یهو میخواد همه ی خوبای دنیارو بغل کنه یهو میخواد تو چشمای       ماه سلطان غم نبینه میخواد همه ی آدما بخندن و اینقدر فکر نکنن...میخوام به زندگی بگم...زندگی من زیباست پس زندگی زیباست...

مهربانی هست سیب هست ایمان...من هنوزم خودم رو پیدا نکردم هنوزم خیلی بچه ام از همه ی بچه ها هم بچه ترم!اصلا هم خجالت نمیکشم...هوووم!!! اما هیچ وقت این احساس رو نداشتم نمیخواستم هم داشته باشم...آتیش ققنوسی رو میگم دیگه...من به این آتش زنده ام...خدایا به همین آتش!


پ ن:

پ ن بعدی!:دلم برای نوشتن تنگ شده بود!...برای فیلسوف کوچولو و برای دوـــــــتام

 

پ ن آخر:دریا یعنی خدا...دریا یعنی تو    

 


   1      2      3    >>
دل نوشته های قبلی

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری