مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 30 آذر ماه سال 1385
همینجوری!

به نام خداوند خدا

سلام...

 چه نی نی  نازی...

نی نی

 ممنون ندا جون


این عکسو قبلا گرفته بودم...خوشتون میاد؟!...پاییز جاودانه از نزدیک

پاییز کوچک من

یه عکسم از پاییز طلایی رویایی من!

پاییز طلایی


چیزی هست که زاده نشده٬

تبدیل نمیشود٬

ساخته نشده٬

شکل نیافته اـــــــت.

اگر نازاده ای وجود نمیداشت٬

از آنچه زاده شده نمی توانست گریزی باشد٬

ولی چون نازاده ای هست٬

گریزی نیز هست نقطه

"بودا"

there is an unborn

an unbecome

an unmade

an unformed

If there xas not an unborn

there could be no escape from

what is born

‌‌But since there is an unborn

    there is an escape

 

BUDDHA


  پ ن:یلــــــداتون مبـــــارک!...

حق نگهدارتون

 


دوشنبه 27 آذر ماه سال 1385
جاودانه...آری جاودانه!!

به نام خدا

شبای پاییزی ت ن ه ا...برگای نارنجی خشک که با باد می رقصند...گاه راست و گاه چپ...شهر من از هجوم چهره هاشان رنگ رنگ شده مثل همین رنگای پاییزی من...آه! چگونه توانستی این حرف را بزنی ...شرم بادت!

پاییز قشنگ من کجا رو داری که بری ...و مرگ ققنوس در پاییز شاعرانه ــــــت و رویایی و حقیقی !

خدایان احساس من! مرا به ـــــــرزمین عشق بردند٫عشق همان بهترین چیزت ـــــهراب...که تر اــــت خدایان احساس من!مرا با خود بردند تا غم...به ـــــرزمین مقدس تنهایی !خدایان احساس من !مرا بردند به حقیقت ققنوس ...خدایان وجود مرا تا ققنوس بردند... روزگاریست (حتی بیش از عمر ققنوسی م)وحشت را باور کرده ام ...از چهره ها...وحشت از نگاهانشان از حرفهاشان...و انسان را آلودند و انسان را آلودم چه ظالمانی!! چه بد ظالمانی!!!

چهره ام از اندو لبریز است و موهایم ـــــپید می گردند دانه...دانه ...و قلبم در تیرگی ها غوطه میخورد

در تاریکی د یاس ...در یاسی غمناک ...و لبخندی و تک لبخندی غمناک گوشه ی لبانم نقش می بندد آری نقش می بندد و زود محوش میکنم...من گناهکارم  محوش میکنم...همه جا را آراسته ند نقابهاشان را هم آراسته اند...آنها قلبشان را قربانی رنگشان کرده اند رنگارنگ...آفتاب پرستانی زشت چهره ند ...زندگی پروانه ایم را ـــخت آرزومندم  ولی ققنوس را دچارم و زندگی ققنوسی اندوهم را جاودانه می کند...جاودانه ....آری!جاودانه!!

پرنده های کوچک ...پرنده های کوچک ت ن ه ا را شکار کردید؟! پرنده های کوچک تنهای قشنگ را غمگین ساختید...؛؛آی آدمها؛؛

...و ای خدای مهربانم...ای خدا!! باری هر شب آرزوهایم را مهتاب به ماه میگوید و ماه میدانم که به تو میرساند

من نگاهم مات مانده و امیدوم دارد یاس میشود...دارد....دارد...این شبهای پاییزی تنهایی را دچارم...ستاره ها خاموش گشته اند و گناه مال من است...شبهای پاییزی نارنجی من!! شما چرا به زمستان میگرایید؟؟چگونه شود که پاییز مانید؟!...پاک و آفتاب و یکدل و یکتا و زیبا!

همیشه پاییز ...همیشه پاییز...جاودانه!...آری   جاودانه!!


پ ن:گندمهای طلایی ــــــرزمین رویاهایم را دزدیند...آهای دزد! آهای...

پ ن۱:این متن را که نوشتم و بعد خواندم...چشمانم گرد شدند ...یه حس فریب زشت توینوشته ام هست...این مهتاب من نیست؟!

پ ن۲:ببار ای بارون ببار...با دلم گریه کن خون ببار!!

ببار ای ابرکم!بر من ببار و تازه تر شو!!...

دلم گرفته ای دوــــــت!هوای گریه با من!

پ ن ۴:هنوز زندگی پروانه ای را آرزومندم ...ــــــخت آرزومندم...آرزومندم!!

پ ن۵:گناهانم وجودم ار فرا گرفته اند...من گناهکارم...زندان شکنجه اعدام و مرگ را تحفه ام بخشید!باشد!که عذابم را پایانی ــــــیاه

بخشد...باشد!آری باشد!

 

پ ن آخر::هرکس از من تاثیر بد یا منفی میگره...حق نداره به حرفام گوش کنه...حق نداره اینجا بیاد و نوشته هامو بخونه...حق نداره به من

بگه دوــــت...یا آبجی...یا هرچی...این دیگر گناه من نیست...من به شما میگویم...پس دیگر این گناه من نیست...خود من این شکلی

خودمو پیدا کرده...همینجوری ام...من همینجوری ام...فهمیدین؟؟؟!!!!

تفو باد بر چرخ گردون تفووووووووووو !!!!!!!!

حق نگهدارتون!


دوشنبه 20 آذر ماه سال 1385
مهتاب

  به نام خدای مهربون

 مهتاب...نیما یوشیج

میتراود مهتاب

میدرخشد شب تاب

نیست یک دم شِکند خواب به چشم  کس و لیک

غمِ این  خفته ی  چند

خواب  در  چشم ‌ ترم   می شکند

نگران  با  من  اِستاده  سحر

صبح  می خواهد  از  من

کز  مبارک  دم  او  آورم  این  قوم  به  جان  باخته  را

بلکه  خبر  !

در جگر لیکن  خاری

از ره  این  سفرم  میشِکند

نازک  آرای  تن   ساق  گلی

که به  جانش  کشتم

و به  جان  دادمش  آب

ای  دریغا  به  برم  می شکند

دست ها  می سایم

تا  دری  بگشایم

بر  عبث  می پایم

که  به  در  کس  آید

در  و دیوار  به  هم  ریخته شان

بر سرم  می شکند

می تراود  مهتاب

می درخشد   شب تاب

مانده  پای آبله  از  راه  دراز

بر دم   دهکده  مردی  تنها

کوله  بارش  بر دوش

دست  او  بر در می گوید  با خود

غم  این  خفته ی  چند

خواب  در  چشم   ترم  می شکند


   1      2    >>
دل نوشته های قبلی

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری