به نام خدای مهربونم...
"مرغ معما"...سهراب آسمونی
"مرغ معما"
دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.
نیست هم آهنگ او صدایی...رنگی
چون من در این دیار تنها تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و در این سرای می رود از هوش.
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده:موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه پرده خوابی.
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشم هاس نقش هوس نیست
دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ:
آنچه نیاید به دل خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما در این دیار غریب است!
پ ن:این شعر سهراب چقدر مثل خودمه!!!...
پ ن1:..:: نرگس::...پدر پسر شجاع قبل از اینکه پسر شجاع به دنیا بیاد اسمش چی بود!؟...
پ ن 2:"مریم..." یکی از بچه های دانشکده مون که هم اسم خودمه... متاسفانه... تصادف کرده و الان توی کماست...بچه ها از ته قلبتون دعاش
کنین که خوب خوب خوب بشه...و سالم برگرده پیشمون...
پ ن3:دیروز تازه عمق فاجعه(مربوط به یکی از درسام) رو درک کردم...هنوزم بهت زده م...!!!...حتی فرصت ندارم شکلک بذارم...بعدا اضافه می کنم...منتظر باشین...حق نگهدارتون! |