به نام خالق آفرینش!!
شعر پاییز (اسمش را مطمئن نیستم!)...شاعر آقای منزوی
پاییز کوچک من!
پاییز کهربایی تبریزی هاست
که با سماع دائم باد
تن را به پیچ و تاب جذبه
تن را به رقص می ــــــپرد.
و برگ هایی گر گرفته که گاهــی
با گردباد ...مخروط واژگونه ای از رنگ اند
و گاه...
ماهیان شتابانی در آبهای باد
پاییز کوچک من!
وقت بزرگ بارانها
باران...جشن بزرگ آینه ها در شهر
باران که نطفه می بندد در ابر
حیرت درختهای آلبالو را می گیرد
پاییز کوچک من!
گنجایش هزار بهار ...گنجایش هزار شکفتن دارد
وقتی به باغ می نگرم
روح عظیم مولانا را میبینم
که با قبای افشان و دفتر کبیرش
زیر درختهای گلابی قدم می زند
و برگهای خشک زیر قدمهایش شاعر می شوند...
وقتی به باغ می نگرم
پاییز نی زنی ـــت
که ــــحر ـــاده نفسش را در ذره های باغ دمیده ــــت
و می زند که ـــرو برقص آید (عجب!!)
پاییز کوچک من!
دنیای من ـــازش همه رنگهاـــت با یکدیگر
تا من نگاه شیفته ام را
در خوش ترین زمینه به گردش برم
و از درختهای باغ بپرـــم
خواب کدام رنگ یا بی رنگی را می بینید
در طیف شاعرانه پاییز...

منم پاییز این رنگی میخوام
پ ن::تشکر از ققنوس آبی مهربان که این شکلکای قشنگو به من هدیه داده
پ ن۲::ماهـــی کوچولوی نارنــجی خونمون رفت پیش خدا غمگینم
پ ن۳::امروز آــمون عجیب قشنگ نقاشی شده بود
پ ن۴::همه جا بوی تازه شدن میده...از دریچه های جدیدی نگاه کنیم شاید یک راه برعکسی باشه اما فقط این یه راهه نه بیشتر...
|