به نام خدای مهربانم
خونــــــــــــــــــه ی رویــــــایی مـــــن
دنیای رویاهای من با بستن چشمام و نفسهای عمیق از ته دل شروع میشه٬چشمام را می بندم تا این دنیای
اطرافم را نبینم و به دور از همه دنیا و آدمکهاش به یک سفر درونی رویایی فرو برم گاهی فراموش کردن دنیا از
یادم میره و صداهای دنیایی مرتب توی سرم وول می خورند اما من که کارکشته شدم محاله بذارم صداها فریبم
بدن "اونا همش دروغن...اونا فقط یه حقه ن..."و بعد آروم میشم...اینجا دنیای آرامش محضه ...جالب
اونجاست که رویاهای من انگاری درست نقطه عکس زندگی دنیایی من هستند.خونه ی رویایی من یه کلبه چوبی
جنگلی کوچولو خونه من میدونی کجاست؟!آهان ٬درست بالای اون کوهه می بینی؟آره آفرین همون که
آبشار داره٬همونی که بالاهاش مه گرفته ست همونجایی که همیشه بارون میباره...نه مگه به نظر تو نمیشه اونجا
خونه بسازن؟حالا همینیه که هه! (بقول یکی از بچه محلا٬عجبا!)...خواهش می کنم اینبار بخشیدمت اما لطفا
دیگه دنیای خیالی منو با این دنیای زمینی قاطی نکن ...چشمت هم بی بلا...داشتم میگفتم ببین توی دنیای
خیالیم اونقدر غرق میشم و زندگی می کنم تا اون علتی که به همون علت !واردش شده بودم رفع بشه٬راستی
تو میدونی چی میشه که من وارد خونه کوچولوم میشم؟هرچی که باشه من این دنیای رویایی حقیقی مو دوستش دارم و یه تار موشو با دنیای زمینی عوض نمی کنم ...
حالا تو هم چشماتو ببند...حالا چی میبینی؟؟؟اااا راستی نفس هم یادت نره...از ته ته دلت باشه ها
ادامه داره...؟شاید!!
|